حكيم ابوالقاسم فردوسى

116

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بدر برد بر اسبى بادرفتار نشست و گريخت . كىقباد از مژدهء پيروزى رستم شاد شد ، به سپاهيانش فرمان داد بر لشكريان تورانيان بتازند . جنگى بيم انگيز در گرفت ، چنان كه فرو رفت و بر رفت روز نبرد * به ماهى نم ِ خون و بر ماه گرد ز سم ستوران بر آن پهن دشت * زمين شد شش و آسمان گشت هشت رستم مردانه تيغ مىزد و مىكشت بريد و دريد و شكست و ببست * يلان را سر و سينه و پا و دست هزار و صد و شصت گرد دلير * به يك حمله شد كشته در دست شير دل زال از هنرنمايى و دليرى فرزند جوانش كه چون شير حمله مىكرد لبريز شادمانى شد . سرانجام لشكريان توران زمين تاب پايدارى نياوردند و به سوى دامغان گريختند ، و از آن جا به جانب جيحون رو نهادند . سپاهيان ايران كه مال بسيار به غنيمت گرفته بودند و بسيارى از تورانيان را اسير كرده بودند به درگاه كىقباد بازگشتند . شاه به نشانهء بزرگداشت رستم را در يك طرف خود ، و زال را در طرف ديگر نشاند . آمدن افراسياب نزديك پدر خود از سوى ديگر پس از اين كه افراسياب خسته دل و دردمند خود را به كنار جيحون رساند يك هفته آن جا ماند به هشتم روز شرمسار و سر شكسته پيش پدرش پشنگ رفت و به دو گفت كاى نامبردار شاه * ترا بود از اين جنگ جستن گناه يكى آن كه پيمان شكستن ز شاه * بزرگان پيشين نديدند راه اگر تورانيان ايرج را كشتند نه چنان شد كه سرزمين مردپرور ايران از دليران تهى ماند . پادشاهى نو به آيين و فر جاى او را گرفت . از پشت سام پهلوانى چون رستم در وجود آمد كه به هنگام نبرد ز گرزش هوا شد پر از چاك چاك * نيرزيد جانم به يك مشت خاك همه لشكر ما به هم بر دريد * كس اندر جهان اين شگفتى نديد